شخصیت
-
تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 3:34
شخصیت مردی نابینا زیر درختی نشسته بود! پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟>> پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت:آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟ سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید: احمق،...
95.5.10
-
تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 3:34
خلاصه دانشها
-
تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 3:34
خلاصه دانشها دانشمندی در بیابان به چوپانی رسید و به او گفت: چرا به جای تحصیل علم، چوپانی می کنی؟ چوپان در جواب گفت: آنچه خلاصه دانشهاست یاد گرفته ام. دانشمند گفت: خلاصه دانشها چیست ؟ چوپان گفت: پنج چیز است: تا راست تمام نشده، دروغ نگویم تامالِ حلال تمام نشده، حرام نخورم تا از عیب و گناه خود پاک نگرد...
طمع
-
تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 3:33
شبلی عارف معروف؛ به مسجدی رفت كه دو ركعت نماز بخواند. در آن مسجد كودكان درس می خواندند و وقت نان خوردن كودكان بود. دو كودك نزدیك شبلی نشسته بودند. یكی پسر ثروتمندی بود و دیگری پسر فقیری. در زنبیل پسر ثروتمند پاره ای حلوا بود و در زنبیل پسر فقیر نان خشك. پسر فقیر از او حلوا میخواست. آن كودك می گفت: ا...
عاشورا
-
تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 3:33